پشیمونم برات مغرور بودم

کجایی که ببینی من هنوزم

دارم تو حسرت چشات میسوزم

روز و شب دنبال یه راه چاره ام

که بازم پامو تو قلبت بذارم

همش کلافمو تو فکر اینم

که هرجوری شده تورو ببینم

ببینم که بهت بگم ببخشید

دلم حرف تورو هیچوقت نفهمید

یه وقتایی میام کنار خونه

همون وقتایی که دارم بهونه

یه چند وقته بهونتو میگیرم

دلم خرابه و دارم میمیرم

غریبه ها نتونستن بفهمن

یه ذره از دل و  از حرفای من

پشیمونی مثل غصه میمونه

تموم خنده هاتو میسوزونه

پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم

پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم

کسی جاتو نمیتونه بگیره

برای گفتن این حرفا دیره

میدونم که دیگه دوستم نداری

ولی تو توی قلبم موندگاری

میدونم دیره و دیگه تمومه

ولی چیکار کنم که ارزومه

دوباره تو بشی چراغ خونم

منم پیشت باشم دردت به جونم

میدونم دیره و دیگه تمومه

ولی چیکار کنم که ارزومه

یه وقتایی میام کنار خونه

همون وقتایی که دارم بهونه

یه چند وقته بهونتو میگیرم

دلم خرابه و دارم میمیرم

 پشیمونم پشیمونم پشیمون

پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودیو ولی با تو نبودم

تو بودیو من از تو دور بودم                                   

همه چی آرومه

همه چی آرومه تو به من دل بستی....

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی....

همه چی آرومه....غصه ها خوابیدن.....

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم...

.پیشم هستی حالا به خودم می بالم....

.تو به من دل بستی از چشات معلومه....

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه....

تشنه چشماتم منو سیرابم کن....

منو با لالایی دوباره خوابم کن....

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست....

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست....

بدنبال دل خودم ميگردم

شبا همش به ميخونه ميرم من

سراغ مي و پيمونه ميرم من

تو اين ميخونه‌ها خسته دردم

بدنبال دل خودم ميگردم

دلم گمشده پيداش ميكنم من

اگه عاشقته واي به حالش

رسواش میکنم من

يه روز خيمه زدي تو سرنوشتم

منم از عاشقيم واست نوشتم

گمون كردي هنوز پر شر و شورم

هنوز عاشقم و خيلي صبورم

تو كه قدر وفام رو ندونستي

ميشد يه رنگ بموني نتونستي

گمون نكن تو دستات يه اسيرم

ديگه قلبم از تو پس ميگيرم

شبا همش به ميخونه ميرم من

سراغ مي و پيمونه ميرم من

تو اين ميخونه‌ها خسته دردم

بدنبال دل خودم ميگردم

دلم گمشده پيداش ميكنم من

اگه عاشقته واي به حالش

رسواش میکنم من

  تو سفر کردی به سلامت

   تو سفر کردی به سلامت تو منا کشتی زخجالت

   دیگه حرف آشتی نباشه با تو قهرم تا به قیامت

   چه کنم با درد محبت به تو دیگر کرده ام عادت

   دیگه حرف آشتی نباشه با تو قهرم تا به قیامت

   تو غرور مرا بشکستی که یه نامه برام نفرستی به  غریبه مگر دل بستی

  تو بیا یه سر بالینم به دو بوسه بده تسکینم که شکوفه غم میچینم

  توسفر کردی به سلامت تو منا کشتی زخجالت

 دیگه حرف آشتی نباشه با تو قهرم تا به قیامت 

 شده ام بت پرست تو قسم به چشمون مست تو

 به کنج میخونه روز و شب شده ام جام دست تو

 به تو چون سجده میکنم شرر تو هر سینه میزنم

 زغصه میخوام که بعد از این بت روی تو بشکنم

 شب هجران دیگه تمومه گل مهتاب بر سر بومه

 عاشقی جز بر تو حرومه که برای تو زنده ام

 روم از هر خونه به خونه که بگیرم از تو نشونه 

 دل من یک چشمه خونه  که برای تو زنده ام

 

روباه و كلاغ  

روباه و كلاغ 

زاغكـی قـالب پنیـری دیـد

 

به دهان بر گرفت و زود پرید       

 

بر درختی نشست در راهی  

 

كه از آن می گـذشت روباهـی

 

روبه پر فریـب وحیلت ساز 

 

رفـت پـای درخـت كـرد آواز

 

گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی 

 

چـه سـری چه دمی عجب پائی

 

پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ 

 

نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ

 

گرخوش آواز بودی و خوش خوان  

 

نبودی بهتر از تو در مرغان

 

زاغ می خواسـت قارقار كند 

 

تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد

 

طعمه افتاد چون دهان بگشود

 

روبهك جست و طعمه را بربود

دو کاج

دو کاج

 

 در کنار خطوط سیم پیام 

خارج از ده دو کاج رویدند                           

سالیان دراز رهگذاران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

 یکی از روزهای سرد پاییزی

زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا   

خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

 کاج همسایه گفت با تندی

مردم آزار از تو بیزارم

دور شو دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم؟!

 بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی مروت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

 مرکز ارتباط دید آن روز

انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جویی

تا ببیند که عیب کار از چیست

 سیمبانان پس از مرمت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز

با تبر تکه تکه بشکستند                 

            

اما این زیباتر است

دو کاج    

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده ، دو کاج ، روییدند

سالیان دراز ، رهگذران  آن دو را چون دو دوست ، می دیدند

روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه ی باد

یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامّل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با نرمی دوستی را نمی برم از یاد

شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از برای من افتاد

مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام شد ملایم شد

کاج آسیب دیده ی ما هم کَم کَمَک پا گرفت سالم شد

میوه ی کاج ها فرو می ریخت دانه ها ریشه می زدندآسان

ابر باران رساند وچندی بعد ده ما نام یافت کاجستان

یاد باد آن روزگاران یاد باد

انار

صد دانه یاقوت دسته به دسته



با نظم و ترتیب یک جا نشسته



هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان



قلب سفیدی در سینه آن



یاقوتها را پیچیده با هم



در پوششی نرم پروردگارم



هم ترش و شیرین هم آب دار است



سرخ است و زیبا نامش انار است

 

 

 

 

 خط سوم  

آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

يکي او خـــوانـــــدی لاغـــيــــر

يکي را هم او خواندي هم غير

يکي نه او خوانــدي نه غـــيـــر او

آن خط سوم منم.


مرا بـخـوان مرا بـخـوان اي سخن تو سحر عام

اي هـمـه سهـل و ممـتـنع اي تو نهايت کلام

تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا

مرا به مـعـنا برسـان پيـش تـر از سـخـن بيــا

مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام

گمـشــده در عـرصـه خويـش از ابـدم يا ازلم

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـي ام

بر لب تشنه گيج و مات جان به سر از تشنگي ام

اي تو هميـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـيده ام

اســيـر لـعـنـتـم هـنــوز يــا بـه خـــدا رسـيده ام

چرا هر آنچه ســاخـتـم يـکـي يـکـي خــراب شـد

چرا حــديـث بــودنــم ســـوال بـــي جــواب شـد

قفل مـعما شـده ام کلـيـد آن به دسـت کـيـسـت

اي که مـرا نوشـته اي نـخوانـده ماندنم ز چيست؟

کمی با من مدارا کن     

کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن

که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن

تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم

نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم

نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم

نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم

منم همسقف ديروزی که عطر خانگی دارد

که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن

صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن

اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار

اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار

منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد

که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد

کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن

صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن

  آشفته حالی     

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

این غرور و عشق و مستی . خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشم و سیه مو . ازتو دارم . از تو دارم

این تو بودی کز ازل . خواندی به من درس وفا را

این تو بودی کآشنا کردی به عشق . این مبتلا را

من که این حاشا نکردم . از غمت پروا نکردم

دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

من . خود . آتشی که مرا داده رنگ فنا میشناسم

من . خود . شیوه نگه چشم مست تو را میشناسم

دیگر ای برگشته مژگان . از نگاهم رو نگردان

دین من . دنیای من . از عشق جاویدان تو رونق گرفته

سوز من . سودای من . از نور بی پایان تو رونق گرفته

این همه آشفته حالی . این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو . از تو دارم . از تو دارم

رسوای زمانه     

شمع و پروانه منم

مسته میخانه منم

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

یار پیمانه منم

از خود بیگانه منم

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

چون باد صبا دربه درم

با عشق وجنون هم سفرم

شمع شب بی سحرم

از خود نبود خبرم

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

تو ای خدای منم

شونو نوای منم

زمین و آسمان تو می لرزد

به زیر پای من

مه وستاره و ن تو می گرید به ناله های من

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

رسوای زمانه منم

دیوانه منم

وای ازاین شیدا دل من

مست بی پروا دل من

سرمایه سودا دل من

رسوا دل من شیدا دل من

ناله ی تنها دل من

شام بی فردا دل من

مجنون هر صحرا دل من

رسوا دل من شیدا دل من

صبوری

عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد

من صبوري كردم و تاراج گر مغرور شد

عمر من همراه با تكرار روز و شب گذشت

شمع فانوس جواني دم به دم كم نور شد

خويشتن را بشكني ايثار اگر از حد گذشت

پاكبازي هر چه كردم دشمني منظور شد

راه را از چاه در هر لحظه ايي بايد شناخت

يك قدم غافل شدم يك عمر راهم دور شد

اي جوان كي گفته فصل انتهاست ؟

فصل اميد است و روز ابتداست

زندگي را با چراغ معرفت آغاز كن

در ركاب دوستي با همسفر پرواز كن

در ميان راه اگر هر مانعي ره بر تو بست

عاقلانه با صبوري راه بسته باز كن

رمیده

نمیدانم چه میخواهم خدایا
 
به دنبال چه میگردم شب و روز

چه میجوید نگاه خسته ی من 

چه افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم
 
به کنجی میخزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
 
به بیمار دل خود میدهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
 
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
 
ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند
 
 به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
 
ولی آندم که در خلوت نشستند
 
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
 
 دل من ای دل دیوانه ی من
 
که میسوزی از ای بیگانگی

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
 
خدا را بس کن این دیوانگیها

                                                                     لینک دانلود

تفاوت ان شاء الله و انشاالله

آیا به کلمات والفاظی که روزانه می نویسیم دقت کرده ایم؟

 برخی از این الفاظ رایج به دلیل عدم مشروعیت و مخالفت آنان با اعتقادات ما می تواند خطراتی به همراه داشته باشد.

از بین این الفاظ (ان شاء الله) در بعضی اوقات انشاء الله نوشته می شود, با كمی دقت به معانی این دو متوجه می شویم که این دو لفظ با هم تفاوت دارند .

»» در ادامه مطلب ببینید . . .

إنشاء مصدر فعل «أنشأ» و به معنای (ایجاد کردن ,به وجود

 آوردن , خلق کردن )است.

طبق این آیه (إِنَّا أَنشأْنَهُنَّ إِنشاءً) (35.واقعه) ما آنان را به وصفی

 ناگفتنی ایجاد كردیم .

 پس ابراز (انشاءالله) در مواقعی که می خواهیم کاری را انجام دهیم، معنای ایجاد و خلق از سوی ما را القاء می کند، یعنی ما خداوند را ایجاد كرده ایم.(العیاذبالله!)

 «إن» در (ان شاء الله) حرف شرط و به معنای «اگر» و فعل «شاء» به معنای خواستن و مقدر كردن است.

و ما با نوشتن إن شاء الله به این صورت می گوییم( اگر خداوند مقدر فرمود؛ به خواست خدا).

كه در این آیه معنا مشخص است:

وَ مَا تَشاءُونَ إِلا أَن یَشاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیماً حَكِیما(30.انسان)

و شما ( اولیای حق ) چیزی جز آنچه خدا بخواهد نمی‏خواهید (و

كار را به او تفویض می‏كنید كه) البته خدا به احوال خلق دانا و

 به صلاح بندگان آگاهست.

 برگرفته از : تفسیر نمونه جلد 5 

مرا که با تو شادم پریشان مکن

مرا که با تو شادم پریشان مکن بیا و سیل اشکم به دامان مکن

بیا به زخم عاشقان مرهم دل مرا یکدم ز غم رها کن

من ای خدا به پای این پیمان اگر ندادم جان مرا فنا کن

رمیده جان و دل شکسته منم به پای تو نشسته

منم به ماتم جدایی نشسته نا امید و خسته

شکسته ای دل مرا به من بگو چرا چرا به سنگ غمها

ز دام حسرت کجا گریزم که همچو مرغی شکسته بالم

نمیتوانم سخن نگویم اگر بپرسد کسی ز حالم

فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا

مگر چه کرده ام خدایا

شکسته سر شکسته پا ز یار آشنا جدا

کنون کجا روم خدایا

تو ای پری کجایی

شبی که آوای نی تو شنیدم چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

من همه جا پی تو گشته ام از مه و مهر نشان گرفته ام

بوی تو را ز گل شنیده ام دامن گل از آن گرفته ام

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی

دل من سرگشته ی تو نفسم آغشته ی تو

به باغ رویاها چو گلت بویم بر آب و آیینه چو مهت جویم

تو ای پری کجایی

در این شب یلدا ز پی ات رویم به خواب بیداری سخنت گویم

تو ای پری کجایی

مه و ستاره درد من میدانند که همچنان پی تو سرگردانم

شبی کنار چشمه پیدا شو بیا ز اشک من چو گل واشو

تو ای پری کجایی

ای که بوی باران شکفته در هوایت

ای که بوی باران شکفته در هوایت

یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت

شد خزان به پایت بهار باور من

سایه بان مهرت نمانده بر سر من

جز غمت ندارم به حال دل گواهی

ای که نور چشمم در این شب سیاهی

چشم من به راهت همیشه تا بیایی

باغ من بهارم بهشت من کجایی

جان من کجایی کجایی که بی تو دلشکته ام

سر به زانوی غم نهادم به گوشه ای نشسته ام

آتشم به جان و خموشم چون نای مانده از نوا

مانده با نگاهی به راهی که میرود به نا کجا

ای گل آشنا بی قرارم بیا وای از این غم جدایی

آسیمه سر

زين گونه ام؛ كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
 

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش!!؟

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست


گمگشته ي ديار محبت كجا رود!؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست!


عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد !!

اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست!!

آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان

دل خسته دیدمت از آزار خیس باران

وامانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

در برکه ی دو چشمت نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب رو سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم

من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم یکباره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده بار دگر پریدی

چهار ماهگی

امروز آقا شایان ۱۲۰روزه شد.

گل بابا به سلامتی و به کام روایی ۱۲۰ ساله شی.

                                                                     

                                               إن شاء الله

شعله شكسته"عاشق شدم به چشمات

یه شعله شکسته

یه شمع رو به بادم

خسته از این زمونه

فریاد گریه دارم

سیه چو روزگارم

از همه دل بریدم

دل به کسی ندادم

عاشق شدم به چشمات

دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی

به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه

عمرم تموم نمیشه

تموم زندگیمو به چشمای تو دادم

عمری به پات نشستم دل به کسی ندادم

منتظرم که روزی تو باشی در کنارم

عاشق شدم به چشمات

دادم دل و به رویات

رفتی و پا گذاشتی

به سادگی رو حرفات…

 

بچه ها شیرینی زندگین

بچه ها شیرینی زندگین
همه غنچه های باغ آشتین
اونارو از روی شاخه نچینین

بچه ها شادی خیلی دوست دارن
گل کینه رو دلا نمی کارن
اونارو نخواین که غمگین ببینین

زندگی هر لحظه پیچ و خم داره
شادی داره ، غصه داره ، غم داره
اینارو از چشم اونها نبینین

اگه آشتی اگه قهر
اگه نوش اگه زهر
همه اینها جزئی از زندگین

وقت شادی و صفاست
وقت غصه ها گذشت
اینا رمز و راز پایندگین

بچه ها آینه ی زندگین
همه ی دنیای بچه مامان و باباشه
شادی مامان و بابا دعای شبهاشه

شما که این زندگی رو هدیه کردین به اونا
سایه ی مهر شما روشنی فرداشه

چی بگم از کجا بگم

چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد ورفت
عاشق مردم شدو رفت

عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم
وقتی نشستی روبه روم

من از خودم چرا بگم
باید از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو

دل از زمونه میکنم
حرف دلم رو میزنم

چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات

چشم تو خوابم میکنه
مست و خرابم میکنه

وقتی نشستی رو به من
ازعاشقی بگو به من

بزار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن
چشای سرسپردمو

میشه فراموش کنم
خاطره های مردمو

گاه سفر آمد برادر! گام بردار

وقت است تا برگ سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم

از هر كران بانگ رحيل آيد به گوشم
بانگ از جرس برخاست واي من خموشم

دريادلان راه سفر در پيش دارند
پا در ركاب راهوار خويش دارند

گاه سفر را چاووشان فرياد كردند
منزل به منزل حال ره را ياد كردند

گاه سفر آمد نه هنگام درنگ است
چاووش مي‌گويد  ما را وقت تنگ است

گاه سفر آمد برادر! گام بردار
چشم از هوس، از خورد، از آرام بردار

گاه سفر آمد برادر! ره دراز است
پروا مكن بشتاب، همت چاره‌ساز است

گاه سفر شد باره بر دامن برانيم
تا بوسه‌گاه وادي ايمن برانيم

وادي پر از فرعونيان و قبطيان است
موسي جلودار است و نيل اندر ميان است

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج رفته را گردن نهادن

تاراج و باج و فتنه را گردن نهاديم
خفتيم غافل، خانه بر دشمن نهاديم

فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

یعنی کلیم آهنگ جان سامری کرد
ای یاوران باید ولی را یاوری کرد

بايد خطر كردن، سفر كردن، رسيدن
ننگ است از ميدان، رميدن، آرميدن

از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بیگاه و گاه و روز و شب باید گذشتن

گر صد حرامی صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم

حکم جلودار است بر هامون بتازید
هامون اگر دریا شود از خون بتازید

فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد گو ببارد نیست دشوار

جانان من برخيز و آهنگ سفر كن
گر تيغ بارد، گو ببارد، جان سپر كن

جانان من برخیز بر جولان برانیم
زانجا به جولان تا خط لبنان برانیم

آنجا که جولانگاه اولاد یهودا ست
آنجا که قربانگاه زعتر، صور، صیداست

آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

جانان من اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را

جانان من برخیز باید بر جبل راند
حکم است باید باره تا دشت امل راند

باید به مژگان رُفت گرد از طور سینین
باید به سینه رفت زینجا تا فلسطین

باید به سر زی مسجدالاقصی سفر کرد
باید به راه دوست ترک جان و سر کرد

جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش

تکبیر زن لبیک گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس همپای جلودار

توبگو  خودت بگو باتوبمونم یابرم

آخه من هیچی ندارم که نثارتوکنم

تافدای چشمای مثل بهارتوکنم

می درخشی مثل یک تیکه جواهرتوی جمع

من میترسم عاقبت یه روزقمارت بکنم

من مثل شبای بی ستاره سردوخالیم

خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر ازخاطره هستی  نمی خوام

من بی نشون تورونشونه دارت بکنم

تو که بی قرار دیدن شب وستاره ای

واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم

مثل دریا بی قراری نمی تونی بمونی

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

توبگو  خودت بگو باتوبمونم یابرم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

عاشقم من؛ دنیای من تویی تو

من عاشق تو هستم

من تو رو می پرستم
 
یه عمره عاشقانه

به انتظار نشستم

تو ماه آسمونی

فرشته زمینی

برای قلب خستم

پناه اخرینی

بی تو گل وا نمی شه

دردم دوا نمی شه

دلم تا دنیا دنیاست

از تو جدا نمی شه

عاشقم من؛ دنیای من تویی تو

عاشقم من رویای من تویی تو

ای که بی تو, شبم سحر نمیشه

بنشین تا به تو گویم زینب....غم دل با تو بگویم زینب

بنشین تا به تو گویم زینب....غم دل با تو بگویم زینب

بعد من قافله سالار تویئ ؛ خواهر من

دختر حیدر کرار توئی ؛ خواهر من

خون ما جمله در این دشت روان خواهد شد

خولی و شمر به ما دشمن کین خواهد شد ؛خواهر من

خواهرم ! اکبر و عباس و علی اصغر من

هدف نیزه و پیکار جفا خواهد شد ؛خواهر من

جمله یاران حسین در سفر کرب و بلا

سر به کف ؛ جان به ره دین خدا خواهد شد ؛ خواهر من

خواهرم ! خون شهیدان به بیایان بلا

نهرجوشنده و پر شور  و شرر خواهد شد ؛ خواهر من

چون که با دجله و با نهر  فرات آمیزد

خواهرم ! خوب نگه تا که چه ها خواهد شد ؛خواهر من

موج طوفنده و غران چو هزاران شمشیر

بی امان بر سر عدوان خدا خواهد شد ؛ خواهر من

بعد من خواهر من باز نما قصه ما

چو زبانت سپر آل عبا خواهد شد ؛ خواهر من

چون که بر نی سر پر خون حسینت بینی

خواهرم ! صبر نما ! ظلم فنا خواهد شد ؛ خواهر من

اهل بیتم همه در سوگ پدر می گریند

ام کلثوم در آن دم به نوا خواهد شد ؛خواهر من

گر تو را مضطر و نالان و پریشان بینند

شاد و خندان دو لب دشمن ما خواهد شد ؛ خواهر من

لشگر خصم شما را به اسیری گیرند

شام غم مسکن و ماوای شما خواهد شد ؛ خواهرمن

این زمان نوبت شمشیر زبان می اید

تیز و بران  چو به  خون شهدا خواهد شد ؛ خواهر من

وای از این قلب ساده ی من

دل به دستش دادم

به کمند او افتادم چه خطایی بود!؟ 

آن همه دل بستم به امید او بنشستم

چه خطایی بود؟!

وای از این قلب ساده ی من

قلب پاک و آزاده ی من

کی غم او شود فراموش

پر کن ای ساقی باده ی من

دل به دستش دادم

به کمند او افتادم چه خطایی بود!؟

آن همه دل بستم به امید او بنشستم

چه خطایی بود؟!  .  . 

ای ایران ای مرز پرگُهر

ای ایران ای مرز پرگُهر

ای خاکت سرچشمهٔ هنر

دور از تو اندیشهٔ بَدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کِی برون کنم

بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست

نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم

مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقد ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه

یا روی تیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچکس مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست

خداماروبرای هم نمیخواست

خداماروبرای هم نمیخواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا ازحسرت ما باخبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثربود

چه سخته مال هم باشیم وبی هم

میبینم میری و میبینی میرم

تووقتی هستی اما دوری ازمن

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخورازتقدیرم اما

تومیدونی چقدردلگیره این عشق

فقط چون دیر باید میرسیدیم

داره تودستمون میمیره این عشق

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا ازحسرت ماباخبر بود

خودش مارو برای هم نمیخواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود