مرا که با تو شادم پریشان مکن
مرا که با تو شادم پریشان مکن بیا و سیل اشکم به دامان مکن
بیا به زخم عاشقان مرهم دل مرا یکدم ز غم رها کن
من ای خدا به پای این پیمان اگر ندادم جان مرا فنا کن
رمیده جان و دل شکسته منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جدایی نشسته نا امید و خسته
شکسته ای دل مرا به من بگو چرا چرا به سنگ غمها
ز دام حسرت کجا گریزم که همچو مرغی شکسته بالم
نمیتوانم سخن نگویم اگر بپرسد کسی ز حالم
فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مرا
مگر چه کرده ام خدایا
شکسته سر شکسته پا ز یار آشنا جدا
کنون کجا روم خدایا
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:24 توسط علیرضا.ش
|