مجبور که نیستی بمانی ...

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاطر من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

...

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ...

ولی نرو

 

                                                                             مهدی فرجی

آینده ی ما دورتر از آینه بینی ست

تقدیر، نه در رمل نه در کاسه ی چینی ست؟!

آینده ی ما دورتر از آینه بینی ست 

ما هر چه دویدیم، به جایی نرسیدیم

ای باد! سر انجام تو هم گوشه نشینی ست 

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید

این است که من معتقدم؛ عشق زمینی ست 

یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد

با این همه تردید ، در این باره یقینی ست 

شادم که به هر حال به یاد توأم، اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست...

                                                                              فاضل نظری

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

 و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس

سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم

کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز

حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم

به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد

نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم

صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد...

                                                                           علی داوری

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهد

داغ از نوعی که من دیدم تو را دق می دهد 

«او» که اخمت را گرفت و خنده تقدیم تو کرد

آه را می گیرد از من جاش هق هق می دهد

برگ هایم ریخت بر روی زمین؛ یعنی درخت

خود به مرگ خویشتن رای موافق می دهد

چشمهایت یک سوال تازه می پرسد ولی

چشمهایم پاسخت را مثل سابق می دهد

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس ؟

دومی ! چون اولی دارد مرا دق می دهد

                                                            کاظم بهمنی

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را

قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد

آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

                                                                     فاضل نظری

آیا می توانم ؟!

ای زندگی بردار دست از امتحانم

چیزی نه میدانم نه میخواهم بدانم 

دلسنگ یا دلتنگ ! چون کوهی زمینگیر

از آسمان دلخوش به یک رنگین کمانم

کوتاهی عمر گل از بالا نشینی ست

اکنون که میبینند خوارم،در امانم

دلبسته افلاکم و پابسته خاک

فواره ای بین زمین و آسمانم

آن روز اگر خود بال خود را می شکستم

اکنون نمی گفتم بمانم یا نمانم؟!

قفل قفس باز و قناری ها هراسان

دل کندن آسان نیست ! آیا می توانم ؟!

                                                                        فاضل نظری

می‌خواهی چه‌کار

دوستت دارم پریشان، شانه می‌خواهی چه‌کار؟

دام بگذاری اسیرم، دانه می‌خواهی چه‌کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم، بسوزان، عشق کن

ای که شاعر می‌کُشی، پروانه می‌خواهی چه‌کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه‌کار؟

مثل من آواره شو، از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری، خانه می‌خواهی چه‌کار؟

بشکن آن آیینه را، در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه‌کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن

گریه کن! پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه‌کار؟

                                                                       مهدی فرجی

فراموشم مکن

سکه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است

خون ما، از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت:

می روی اما بدان، دریا ز من پائین تر است

ما چنان آئینه ها بودیم رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

گر جوابم را نمی گوئی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

سنگدل، من دوستت دارم فراموشم مکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

                                                           فاضل نظری

داستان کوتاه

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا

میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در

ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا

چکار میکنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد

 من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد

اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید....

در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری،

به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل

این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در

امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق

معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در

ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا

چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم

هوای کوپه مثل حمام زونا داغه

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه

هستند و منتظرند تا شما لخت شی

دانشجو به آرامی میگوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان

 شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر قطار مملو از آفریقائیهای ...

باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم.

داستانی ازانیشتین

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از

راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها

ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول

سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به

مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در

حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی

احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ...

او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک

دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت

کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از

راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در

مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی

بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی

تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان

سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در

این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده

هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد.

سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به

سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

داستان آسیابان

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را

 در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.
 
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت

سنگ بشود».
 
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا

کن گندمت آرد بشود.»

داستان کوتاه

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و

برمی گشت!پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب

نوک خود را پر از آب می کنم و...

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار

زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که

خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت

تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

کعبه به دیدار خدا میرویم

دل خوش از آنیم که حج میرویم 

غافل از آنیم که کج میرویم 

کعبه به دیدار خدا میرویم 

او که همینجاست کجا میرویم 

حج بخدا جز به دل پاک نیست 

شستن غم از دل غمناک نیست 

دین که به تسبیح و سر وریش نیست 

هرکه علی گفت که درویش نیست 

صبح به صبح در پی مکر و فریب 

شب همه شب گریه و امن یجیب

داماد

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او

دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که

در کنار استخر قدم مى‌زدنداز قصد وانمود کرد که پایش

لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه

داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کردو این بار هم داماد

فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه

گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود:

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر

انداخت.امّا داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود

پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى

پارکینگ خانه داماد سوم بود

که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

مـا که بـه هم نمی رسیم

تکیه به شونه هام نكن من از خودت خسته ترم

مـا که بـه هم نمی رسیم , بسه دیگه بـذار بـرم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست, کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

مـن نـه قلنـدر شبـم , نـه قهـرمـان قصـه هـا

نـه برده ی حلقه به گوش , نه ناجی فرشته ها

تـو ایـن دو روز زنـدگـی , شبیـه مـن فـراوونـه

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از من آسونه

من عاشقم همین و بس , غصه نداره بی کسی

قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

داستان کوتاه

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی

که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه

چیزی بگوید، رویشنهای بیابان نوشت: امروز… بهترین

دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیمگرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.

ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد

تا جایی که نزدیکبود غرق شود که دوستش به کمکش

شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای

سنگی این جمله را حککرد: امروز بهترین دوستم جان

مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من

با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی

ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛

باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛

آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند

باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را

از یادهاببرد.

متاسفانه توی جامعه امروز بر عکس شده خوبی ها رو زود

فراموش می کنیم و بدی های هم همیشه توی ذهمنون هست.

و خودمون رو با این مسائل خسته تر و روحمون رو آزرده خاطر

می کنیم.

راست یا شایعه

بتازگی شایعه شده است که خانم شکیرا

از پدر و مادر ایرانی متولد شده است

و اصالتا ایرانی است!

شکیرا 

شکیرا (شکیلا دیبافر) بعد از سی سال به آغوش خانواده اش

بازگشت!شکیرا هنرپیشه و خواننده معروف اسپانیایی بعد

از سی سال جدایی خانواده خود را یافت. منوچهر و 

نوش آفرین دیبافر، مادر و پدر شکیرا، که از درباریان به نام

زمان شاه بودند پس از انقلاب به امریکا مهاجرت کرده و

پناهنده شدند. ولی به دلیل مشکلات سیاسی و مالی

سرپرستی شکیرا را که آن زمان کودکی ۲ ساله بود،

به خانواده ای اسپانیایی سپردند. تا این که ماه گذشته

شکیرا به کمک خانم اپرا ویفری، مجری معروف اپرا شو،

موفق به دیدار خانواده اش در امریکا شد. وی گفت بسیار

از این دیدار خوشحال است و دوست دارد وقت بیشتری

را صرف خانواده اش کند. او همچنین گفت که با وجودی

که در اسپانیا و با فرهنگ اسپانیایی بزرگ شده است

اما دوست دارد درباره ریشه های ایرانی خود تحقیق کند.

مانده بودی اگر نازنینم

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم

زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین خونه

با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته 

مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان

مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را با آتش کشیدی

سوختم من ندیدی  ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود

مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پر از دیدنی بود

شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران

در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل

بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا

می رسیدم که آخر به ساحل

با تو و عشق تو زنده بودم

بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو

مانده بودی اگر می سرودم