دلم می خواست میشد واست دشت رو چراغونش کنم

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

و شور انگیز و شوق آلود بدامان شقایقها بیاویزم

بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی

 بنای سنگی غم را فروریزم

بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها

و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم" و نقش دیگری ریزم

بیا واکن لبانم را به تکرار سرود عشق" که من آن مرغ غمگین شباویزم


دلم می خواد تو سفره مون
یه لقمه نون داشت پر عشق

وسط برکتش میشد هر چی که خواست از خود عشق

دلم می خواست تو باغچه مون می کاشتمت گل می دادی

رنگ و وارنگ از همه رنگ نرگس و سنبل می دادی

دلم می خواست میشد واست دشت رو چراغونش کنم

ماه رو بزارم تو چشات ستاره بارونش کنم

وسط میدون ببرم بازار رو ارزونش کنم

داد بزنم خاطر خواتم عشق رو فراوونش کنم

گلاب قمصر میشدی به مرگ گل جون میدادی

شاخه به شاخه برگ به برگ به لپشون خون میدادی

گریه عاشق میشدی نم نم بارون میدادی

به شاعرای در به در شعر فراوون میدادی

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم

از جمع پرکنده ی رندان جهانم

در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا

عشق است قمار من و بازیگر آنم

با آنکه همه باخته در بازی عشقند

بازنده ترین کس در این جمع نشانم

ای عشق از تو زهر است به جامم

دل سوخت ،‌ تن سوخت ، ماندم براهم

دلسوخته تر از همه ی سوختگانم

از جمع پرکنده ی رندان جهانم

عمری ست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرمم و [حاضر به] مجازات

مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمری ست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم

من در به در عشقم و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

او کهنه حریف من و من کهنه حریفش

سرگرم قماریم من و او ،‌ بر سر جانم

باید که ببازم ، با درد بسازم

در مذهب رندان ، این است نمازم

عمری ست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای از عشق پاک من هميشه مست

ای از عشق پاک من هميشه مست

من تورا آسان نياوردم به دست

بارها اين کودک احساس من

زير بارانهای اشک من نشست

من تو را آسان نياوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود

راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان

بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها اين دل به جرم عاشقی

زير سنگينی بار غم شکست

من تو را آسان نياوردم به دست

در بدست آوردنت بردباريها شده

بيقراريها شده شب زنده داريها شده

در بدست اوردنت پايداريها شده

با ظلم و جور روزگار"نا سازگاريها شده

ای از عشق پاکمان هميشه مست

من تورا آسان نياوردم به دست

بارها اين کودک احساس من

زير بارانهای اشک من شکست

من تو را آسان نياوردم به دست

عجب ای دل عجب دل ساده بودی

عجب ای دل عجب دل ساده بودی

اسیر چنگ یک دیوانه بودی

عجب جهدی به جهل خویش کردی

مرا رسوا و خود پروانه بودی

چه شب هایی که او آسوده در خواب

تو چون دیوانگان شب زنده بودی

جمال خویش را با رنگ آراست

تو از شرم و حیا آواره بودی

چه شب هایی که او در بستر خویش

تو بر گرد جهان مستانه بودی

غنوده در بر اهوی دیگر

تو از بهرش پی پیمانه بودی

نبودش عشق تو او را پشیزی

تو اندر فکر خود افسانه بودی

عجب ای دل عجب دل ساده بودی

اسیر چنگ یک دیوانه بودی

عجب بازیچه ای در دست بی مهر

عجب دلخوش به این بیگانه بودی

                                

                                                      ((  امیرگشتاسب ))

دارم تاوان دلتنگیم و می دم

هنوز عادت به تنهایی ندارم

باید هر جوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

چه دنیای غریبی بی تو دارم



می ترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس می کنم از دست می رم

 

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم

می خوام دنیا نباشه

تو دستای تو آرامش بگی

 

 بگو سهم من از تو

چی بوده غیر از این تب

کی رو دارم به جز تنهایی امشب؟

می خوام امشب بیافته به پای تو غرورم

نمی تونم ببینم از تو دووووورم

 

دارم تاوان دلتنگیم و می دم

کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیام و زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیبا تر ندیدم

چی بگم از کجا بگم

 چی بگم از کجا بگم دردمو با کیا بگم

بهتره که دم نزنم حرفی از عشقم نزنم

از عشقی که گم شد و رفت عاشق مردم شد و رفت

عشقی که بی فروغ نبود برای من دروغ نبود

بغض نشسته تو گلوم وقتی نشستی روبه روم

من از خودم چرا بگم می خوام از اون چشا بگم

خیره تو چشم مست تو دست میدم به دست تو

دل از زمونه می کنم حرف دلم رو می زنم

چه حالتی داره چشات نرگس بیمار چشات

چشم تو خوابم می کنه مست و خرابم می کنه

وقتی نشستی رو به من از عاشقی بگو به من

بذار چشات دل ببره این جوری باشه بهتره

چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپردمو

میشه فراموش کنم خاطره های مردمو

 

آخـــــــــه منم يه برگ خــــــشک و زردم

وقتي كه برگـــــــــی رو زمين می افته

حس ميكنم گـــــــــريه ی بی صـــداشو

حس ميكنم چی می گذره تو قـلـــبش

وقتی می بينه مـــــــــرگ لحظه هاشو

آخـــــــــه منم يه برگ خــــــشک و زردم

كه بی صدا يـــــه عـــــــــمره گريه كردم

وقتی با چشمــــــام می بينم كه يك برگ

سيلی بی جا می خوره از تگـــــــــرگ

پــــا ميزاره خـــــــــزون به باغ دلـــــم

باز كــــلاغا سر می دن آواز مــــــرگ

يـــــــخ ميزنه تو سينه قلب خونم

آخــــــه من ازتبـــــــــار اين خزونـــــــم

وقتی كه پـــــرپر می شه گل تو گلدون

خالی از کبوتر ها آسمون

غبار بغضم تو گلو میشکنه

ابر چشام دوباره میشه بارون

کبوتر دلم بفکر کوچ

برای من زندگی سرد و پوچه

من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم دراين هيا هو گم شدم
من كه خود افسانه ميپرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
تو كجايي تا بگيري داد ما
 

سپیده دم

سپیده دم اومدو وقت رفتن

حرفـــــــی نداریم ما برای گفتن

هر چی که بوده بین ما تمــوم شد

اینجا برام نیست دیگه جــــــای مــوندن

 

من میرم از زندگی تو بیرون

یادت باشه خونمــــو کردی ویرون

میخوام برم نگو کــــــه دیوونه ای

برای موندن ندارم بونه ای

وقت خداحافظیـــــــه،تو گلـــــوم

حلقــــــه زده بغض غریبــــونه ای

من میرم از زندگی تو بیــــــــرون

یادت باشه خونمو کردی ویـــرون

 

اول آشناییمون یادم میـــــاد

گفتی به من دوست دارم خیلی زیاد

رو سادگــــــــــی حرف تـو بــــــــــــاورم شد

تــــو عـــــــــــاقبت زندگیمـــــــو دادی به باد

ای تو مثل قصه با من همسفرتا مرز رویـــــــــــا

بیـــــا سوار قصه رو، رو اسب خستکی ببیــــــــن

ببین شدم یه خـــــــــــاطره؛ فقط همین! فقط همـین

 

ببین بهار عشقمون ، پــــــــــــــــر از گلای پرپــره

غم جفت مهربونتوبه باغ گریه می بـــــــــــــــــــره

 

ای تو مثل قصه با من همسفرتا مرز رویـــــــــــا

این منم تنها ی تنها خسته از تکرار شب هـــــــــا

 

طرح مات انتظارم چشم من فـــــــــــــانوس راهــه

جاده اما امتدادش مثه بخت من سیــــــــــــــــــاهـه

 

چه تلخه بی تو گم شدن تو سایه های سرد شــــب

چه خسته پر سه میزنه پس از تو کوچه گـرد شب

 

 شاید تو با ستاره ها ی شب صدامـــــو گوش بـدی

از برج عاجت آخرین ترانه هامو گوش بــــــــــدی

 

 لـحظه های تلخ مرگـــــــــه، لحظهای بی تو بـودن

از تو سهم من همینه، شعـــــــــر دلتنگی ســرودن

 

سایه ای تنها رو هر شب تا در میخونـــــــــه بردن

در پناه می شبا رو به فراموشی سپـــــــــــــــــردن

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتــــم

                    گر فا صله ای هست میان من و تو بر دار به لبخندی، بر دار به پیغامی

سلام ای نازنین! باز نامه دادم! نمیره قصه عشقت زیادم

گذاشتی عمرتو پای دل من، نشستی پای حرفای دل من

نرنجیدی تو از امروزو فردام؛ نترسیدی که من اینسوی دنیام

منو شرمنده کردی با محبت که دیدار تو اسمش شد زیارت

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتــــم

به فکرتم به یادتم زنده به انتظــــــــــــــارتم

اونجورا که تو فکرمی حس می کنم کنارتم

اونور دنیــا که باشی خودم میــام میارمـــــــت

غصه تنهــایـــی نخور تنها مگــــــه می ذارمــت؟

ببین کـــــه چــــــــــی بــــــه روز این زندگیت آوردی

از وقتی دلسپـــــــردی یادمــه غصـــــــــــه خــــــوردی

موتـــــــو سفید کردی روزتو سیـــــــــــــاه کـــــــــــــــردی

تو با خودت عزیزم ببین چه هـــــــــــــا کـــــردی؟

خودتو فدای این عشق چه بی ریـــا کردی

 

آرزو دارم که مرگت را ببینم

آرزو دارم که مرگت را ببینم بر مزارت دسته هـــــــــای گل بچینــــــــــــم 

آرزو دارم ببینم پر گناهــــــــــــی  مرده ای در دوزخی و رو سیـــــــــاهی

 جای اینکه عاشق زار تو بـــــــــــاشم آرزو دارم عزا دار تو بـــــــــــاشم 

بهتر از هر عاشقی نازت کشیدم   در عوض نـــــامردیمها  از تـــــو دیدم

 هر کجایی راه خوشبختی نیابی راحت و بی دغدغه هرگـــز نخـــــــــوابی 

هر کجـــــــــــایی آب خوش هر گز ننوشی یا لباس آفیت هر گز نپوشــــی 

 ای چپاولگر تو ای وحشی تر از ببر وحشیانه هم بمیری گر کنی صبـــــر

عاشقم کردی و رفتی از کنارم رنگ پاییــــــــزی کشیدی بر بهــــــــــــارم

ای پری و انس و جن با تو همه قهر مرگ تو آیینه بندان می کند شهــــر

جای اینکه عاشق زار تو بــــــاشم آرزو دارم عزا دار تــــــــــــــــو باشم

 

تو از قبیله‌ی لیلی من از قبیله مجنون

حدیث عشق من و تو ، حدیث عشق بهاری

به من چه می‌رسد ای دوست از این همه غم و زاری

تو از قبیله‌ی لبخند، من از قبیله اندوه

فضای فاصله صد آه، فضای فاصله صد کوه

تو از قبیله‌ی لیلی من از قبیله مجنون

تو از سپیده و نوری، من از شقایق پرخون

تو از قبیله‌ی دریا، من از نژاد کویرم

همیشه تشنه و غمگین، همیشه بی تو اسیرم

یواش گفتم دوست دارم ، واسه اینه که نشنیدی


یواش گفتم دوست دارم ، واسه اینه که نشنیدی

بلد نیستم که بد باشم ، نگو اینو نفهمیدی

بزار باشم کنار تو ، کنار عطر این احساس

بزار حبس ابد باشم ، تو عشقی که برام رویاست

دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری

دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری

نگاهم رو از تو دزدیدم ، با این چشمای غمبارم

نمیخواستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم

ولی با گریه اینبارم میگم خیلی دوست دارم

اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم

دنیای با تو بودن اگر چه زندگیمه


دنیای باتو بودن دنیای ناشناسه

وقتی نگین چشمات لبریز التماسه

با اون لبای بسته حرفای تازه داری

خوندم من از نگاهت انگار دوسم نداری

آتیش نزن به جونم خودت با من میسوزی

یادت نره عزیزم دوسم داشتی یه روزی

دنیای با تو بودن اگر چه زندگیمه

اما به پات نشستن از روی سادگیمه

چشمام اگه یه روزی نخواد تورو ببینه

بهتر که تا قیامت در انتظار بشینه

 

اگه گفتی ما چطور به هم رسیدیم

اگه گفتی ما چطور به هم رسیدیم

یادته کجا ما هم دیگرو دیدیم

یادته کجا با هم قرار گذاشتیم

رو کدوم درخت یاد عشق نوشتیم

من میدونم پس بگو نه نمیگم

نگو نگو پس تو بگو مو به مو

نه نمیگم نگو نگوه

همه خاطره ها گذشته ها تو دفتر سینه من ثبت شده

مثل یک آهنگ خوب عاشقانه عشق تو تو خاطرم ضبط شده

دوست دارم یه بار دیگه بعد از سالها بهم بگی دوست دارم

مثل روز اول زندگیمون بگی به غیر از تو کسی رو ندارم

آخه ای مرد عشق ما حالا فقط بچه ها و عشق به اون هاست

من و تو مثل یه سایبو نیم تو این خونه

عشقمون گل هاست عشقمون زیباست عشقمون گل هاست

راست میگی راست میگی بهترین عشق ما بچه ها مو نه

باعث محکمی زندگیمونه زندگیمونه

به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم

دو دستم ساقه سبز دعايت

گـل اشـکم نثـار خاک پايـت

دلم در شاخه ياد تو پيچيـد

چو نيلوفر شکفتـم در هوايت

به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم

زديده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي

نيستان را به آتش می کشانم

به يادت ای چـراغ روشـن مـن

ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل يادت شکوفاست

گرفتـه بـوی گـل پيــراهن مـن

همه شب خواب بينم خواب ديدار

دلـی دارم دلـی بـی تـاب ديدار

تو خورشيدی و من شبنم چه سازم

نه تـاب دوری و نه تاب ديــدار

سـری داريـم و سـودای غـم تـو

پـری داريـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر

دلـی داريـم و دريــای غم تـو

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی


واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی


تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی


منو به محبت دو روزه مهمون کردی


همه عالم می دونستن که بری میمیرم


اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی


خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم


خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم


من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا


با همین سر به هواییت منو ویرون کردی


من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم


مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟

خوابم یا بیدارم

خوابم یا بیدارم تو با منی با من
همراه و همسایه نزدیك تر از پیرهن

باور كنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو

خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست

این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست

بگو كه بیدارم
بگو كه رویا نیست

بگو كه بعد از این
جدایی با ما نیست

اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم

بذار اون پرنده باشم كه با تنزخمی اسیره
عاشق مرگه كه شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا كن قلب منو در یاب

برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا كن ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی اسیر بارونم

ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

  
در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را؟

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگهای مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرزه علفهای باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست

کمالِ دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست

به چشم تنگیِ نامردم زوال پرست

دیگه دست من نیست , بستگی داره به تو


دوستی ساده ی ما غیر معمولی شد


نمیدونم اون روز تو وجودم چی شد


نمیدونم چی شد که وجودم لرزید


دل من این حسو از تو زودتر فهمید


تو که باشی پیشم دیگه چی کم دارم؟


چه دلیلی داره از تو دست بردارم؟


بین ما کی بیشتر عاشقه من یا تو؟


هر چی شد از حالا همه چیزش با تو


دیگه دست من نیست بستگی داره به تو


بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری


بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی


عاشق من بمونی منو تنها نذاری


دست من نبود اگه اینجوری پیش اومد


میدونستم خوبی ولی نه تا این حد


انگاری صد ساله که تو رو میشناسم


واسه اینه انگار روی تو حساسم


من احساساتی به تو عادت کردم


هر جا باشم اخر به تو برمیگردم


دیگه دست من نیست بستگی داره به تو


بستگی داره که تو تا کجا دوسم داری


بستگی داره که تو تا چه روزی بتونی


عاشق من بمونی منو تنها نذاری

 

عشق میاد شهرو خبردار کن


هر کسی دنبال خبر میگرده 
بهش بگین عشق داره برمیگرده

 عشق میاد همین روزا خیلی زود
 عشق میاد تازه میفهمیم کی بود

وقتی میاد دورو برش شلوغ نیست 
این دفعه حتما خودشه دروغ نیست

وقتی میاد زندگی آسون میشه
 میاد و تو خونه ها مهمون میشه

 
عشقه دیگه فقط یه کم پیر شده
 از عاشقا یه خورده دلگیر شده

عشق دیگه فقط تو هیچ خوابی نیست 
شبیه این عشقای قلابی نیست

عشقه و نامه های راه دورش
 عشق میاد عشق و دل صبورش

میاد و این پنجره ها وا میشه 
دلخوشی گم شده پیدا میشه

عشق میاد شهرو خبردار کن 
اینو برای همه تکرار کن
 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ساده کوله‌بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

من همون لحظه اول آخر راه رو می‌دیدم

طپش عشق رو تو رگهام عاشقونه می‌شنیدم

وای اگر هم سفر

بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم

تو شدی خون تو رگهام

من دیگه خودم نبودم

برای نفس کشیدن

حالا محتاج تو بودم

وای اگر هم سفر

 بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و اروز از چهره دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه شیدا نبود

لب همان لب بود.اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیدار خود جز دین رسوایی نداشت

گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیده ام آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود

در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…

هنوز عادت به تنهایی ندارم

هنوز عادت به تنهایی ندارم

 باید هرجوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشق و بی خیالی

 چه دنیای غریبی بی تو دارم

میترسم توی تنهایی بمیرم

کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو

دارم حس میکنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی برای دیدن تو

یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه

تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب

کیو دارم به جز تنهایی امشب

میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم

نمی تونم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگی مو میدم

کنار تو به آرامش رسیدم

بیا دنیامو زیبا کن دوباره

خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم

شايد اون جوري که بايد قدرتو من ندونستم

من به تو،هرگز نگفتم با تو بودن ارزومه

نقش اون چشاي معصوم لحظه لحظه روبرومه

نيومد روي زبون که بگم بي تو چي هستم

که بگم ديوونتم من زندگي مو به تو بستم

تو رو ديدم مثل اينه توي تنهايي شکستي

من کلامي نمي گفتم که برام زندگي هستي

نمي دونستي که چون گل توي قلب من شکفتي

چشم تو پر از گلايه اما هرگزنمي گفتي

 شايد اون جوري که بايد قدرتو من ندونستم

حرفايي بود توي قلبم من نگفتم نتونستم

همین جایی که هستی باش

 

همین جایی که هستی باش , از این خونه بری کیشی

تو این خونه خودت شاهی , داری سرباز کی میشی ؟

همینجایی که هستی باش , عذاب رفتنت کم نیست

تو حوای کسی میشی , که من میدونم آدم نیست

تو دل بستی به دریایی که میدونی سرابم نیست

نشستی پای رویایی که چیزی جز عذابم نیست

مرا ببوس ,مرا ببوس

مرا ببوس ,مرا ببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگه دار

که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به جستجوی سر نوشت

در میان کوهها آن پیمان با قایقران ها

گذشته از جان باید بگذشته ر طوفان

به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

که بر فروزم آتش ها بر کوهستان ها, آه

شب سیاه سفر کنم

ز پیر راه ,گذر کنم

نگه کن ای گل من

سرشک غم به دامن

به حال من دمادم

مرا ببوس, مرا ببوس

برای آخرین بار

تو را خدا نگه دار

که می روم به سوی سر نوشت

بهار ما گذشته

گذشته ها گذشته

منم به سوی سرنوشت

دختر زیبا

امشب بر تو مهمانم

در پیش تو می مانم

تا لب بگذاری بر لب من

دختر زیبا

از برق نگاه تو

اشک بی گناه تو

روشن سازد یک امشب من

کجا سفر  رفتی,که بی خبر رفتی   

 
کجا سفر  رفتی          که بی خبر رفتی   

اشکم را چرا ندیدی       از من دل چرا بریدی    پا از من چرا کشیدی

که پیش چشمم  ره دیگر رفتی

بیا به بالینم                که جان مسکینم

تاب غم دگر ندارد         جز بر تو نظر ندارد         جان بی تو ثمر ندارد

مگر چه کردم که بی خبر رفتی

چه قصه ها تو از وفا گفتی با من      تو بی محبتی جانا یا من

تو چنان شرر به خدا خبر ز خدا نداری        رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری

سوز دلم را تو ندانی    آتش جانم ننشانی

با غمت در آمیزم                از بلا نپرهیزم

پیش از آن برم بنشین       کز میانه برخیزم

رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که هم آغوش تو باشم

دل به تو بستم به امیدت بنشستم که قدح نوش تو باشم

چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد       به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد

رفتی و صبر و قرار  مرا بردی       طاقت این دل زار مرا بردی

 

در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

 باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

 سوگند می برم به مرام پرندگان

 در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

 رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

 فکری کنید

 فرصت پلکی در نگ نیست

 تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد

  هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

خدا را می شناسم از شما بهتر

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر  

شما را از خدا بهتر

خدا از هرچه پندارم جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من

در عالم بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم

نه کس با من ...