آسیمه سر
زين گونه ام؛ كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش!!؟
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گمگشته ي ديار محبت كجا رود!؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست!
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد !!
اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست!!
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش!!؟
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست
گمگشته ي ديار محبت كجا رود!؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست!
عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد !!
اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست!!
آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان
دل خسته دیدمت از آزار خیس باران
وامانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکه ی دو چشمت نه گریه و نه خنده
گم کرده راه شب رو سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
در خلوت سرایم یکباره پر کشیدی
آنگاه ای پرنده بار دگر پریدی
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 11:11 توسط علیرضا.ش
|