روباه و كلاغ
|
روباه و كلاغ | |
|
زاغكـی قـالب پنیـری دیـد
به دهان بر گرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی
كه از آن می گـذشت روباهـی
روبه پر فریـب وحیلت ساز
رفـت پـای درخـت كـرد آواز
گـفت بـه بـه چقـدر زیبائی
چـه سـری چه دمی عجب پائی
پرو بالت سیاه رنگ و قشنگ
نیست بـالاتر از سیـاهـی رنگ
گرخوش آواز بودی و خوش خوان
نبودی بهتر از تو در مرغان
زاغ می خواسـت قارقار كند
تـا كـه آوازش آشـكـار كنـد
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهك جست و طعمه را بربود |
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:26 توسط علیرضا.ش
|