تا لحظه مرگ تا بمیری هشدار رفیق بد نگیری
هان ای پسرم عزیز جانم
ای راحتی تن و روانم
ای گلبن گلشن جوانی
وی تازه بهار زندگانی
ای حاصل دوره شبابم
دوری که غمش کند کبابم
بنمای دمی تو گوش خود باز
گویم سخنان زندگی ساز
شک نیست کزین سخن نرنجی
در کفه عقل اگر بسنجی
هشدار زمانه را وفا نیست
ایام شباب پابجا نیست
هشدارکه دوره جوانی
نابوده ونیست جاودانی
درچهره من که پرشیار است
بنوشته هزاریادگاراست
هشداراگر که می توانی
خطی زخطوط صفحه خوانی
این مو نه سفید آسیاب است
یک صفحه روشن از کتاب است
باور نکنی که روی بابا
ازروز ازل نبوده زیبا
این چهره که زرد واستخوانیست
ته مانده دوره جوانیست
این دیده که هست سخت کم نور
یک روز به غمزه بود مشهور
درچهره من هزار رازست
سررشته این سخن دراز است
روزی که توآمدی به دنیا
دانست که رفتنیست بابا
گفتم چورسیده نوبه بازار
پس کهنه یقین بود دل آزار
اینک بنما به گفته ام گوش
یک ذره ازآن مکن فراموش
من آخرخط زندگانی
تواول دوره جوانی
من برلب بام آفتابی
تونورامید ماهتابی
من شاخه گلی خزان رسیده
توغنچه شبنمی ندیده
من پای کشیده بر لب گور
توپای نهاده تازه درشور
من سیلی چرخ خورده برگوش
توروی خوشی گشوده آغوش
من زورق بادبان دریده
تو موج غم وبلا ندیده
من پشت نموده ای بدنیا
توتازه گشوده چشم بینا
من همدم درد وضعف وسستی
تقدیم تو باد تندرستی
بابا شود هرچه ناتوان تر
البته تو می شوی جوان تر
این پیچ وخمی که کرده ام طی
یک روزمرا بیائی از پی
آنروز دهی جوانی از دست
اینجاست که آسیاب به نوبت
روزی که نهی مرا به تابوت
چون چشم گشت مات و مبهوت
بنما نظری به روی دیوار
تصویر پدر شود پدیدار
گوید به زبان بی زبانی
رفتیم درود دارفانی
ما همسفرگذشتگانیم
همگام زپیش خفتگانیم
پا تا سرخود اگرخروشم
در وادی مردگان خموشم
تا لحظه مرگ تا بمیری
هشدار رفیق بد نگیری