ای شهر پر آشوب چه آرام شدی

در غصه و اندوه گرفتار شدی

از شادی و سر زندگیت نیست اثر 

از چیست که اینگونه بدین حال شدی

تو تشنهء هر جمع و گروهی بودی

اکنون ز خودت نیز تو بیزار شدی

ای سنگ صبور آشنایان و غریب

از قصهء اندوه که بیمار شدی

دل گفت که ای یار قدیمی ای عقل

نیکوست که بر حال من آگاه شدی

در عصر و زمان قحطی عاطفه ها

هم صحبت یک خستهء بی تاب شدی

ای دوست مرا فراغ یاران بشکست

آن چیز که تو از غمش آزاد شدی

آری ز کرم بداده بر تو صفتی

آن خالق مهربان که آرام شدی

دانم ز فراموشی شکایت داری

از حکمت آن کنون تو آگاه شدی

بی شک در احوال منم سری هست

عقل گفتا به دل"بالغ و هوشیار شدی

ای دوست چنین آگهی و در اندوه

از یاد خدا مگر تو گمراه شدی

شکرش توبگو زهرچه از بود و نبود

اکنون که ز رحمتش تو آگاه شدی

                                                                  ( بابا شایان )