از قصهء اندوه که بیمار شدی.............................
ای شهر پر آشوب چه آرام شدی
در غصه و اندوه گرفتار شدی
از شادی و سر زندگیت نیست اثر
از چیست که اینگونه بدین حال شدی
تو تشنهء هر جمع و گروهی بودی
اکنون ز خودت نیز تو بیزار شدی
ای سنگ صبور آشنایان و غریب
از قصهء اندوه که بیمار شدی
دل گفت که ای یار قدیمی ای عقل
نیکوست که بر حال من آگاه شدی
در عصر و زمان قحطی عاطفه ها
هم صحبت یک خستهء بی تاب شدی
ای دوست مرا فراغ یاران بشکست
آن چیز که تو از غمش آزاد شدی
آری ز کرم بداده بر تو صفتی
آن خالق مهربان که آرام شدی
دانم ز فراموشی شکایت داری
از حکمت آن کنون تو آگاه شدی
بی شک در احوال منم سری هست
عقل گفتا به دل"بالغ و هوشیار شدی
ای دوست چنین آگهی و در اندوه
از یاد خدا مگر تو گمراه شدی
شکرش توبگو زهرچه از بود و نبود
اکنون که ز رحمتش تو آگاه شدی
( بابا شایان )
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ ساعت 18:4 توسط علیرضا.ش
|