در فکر و خیال شعر خود بودم دوش

یک لحظه مرا خواب ببردم از هوش

از بند و حصار تن چو آزاد شدم

در پهنهء یک دشت گرفتار شدم

فریاد زدم که یارب این خاک کجاست

از خاک به من ندا رسید کرببلاست

آن خاک که بی گنه تو خارش کردی

بی شرم و بلاخیز خطابش کردی

آتش زده ای به حال زارم ای دوست

این بودن من ز برکت پیکر اوست

آن روز من از مقدم او شاد شدم

سر زنده تر از گلشن و گلزار شدم

بعد از جفایی که به او گشت روا

بی تاب تر از کودک بی آب شدم

دیوانه شدم چو نعش پاکش بردند

در حسرت او ز غصه بیمار شدم

با حال نزار خویش گفتم به خدا

من بی گنهم چرا به این حال شدم

آهسته بسوی من نسیمی آمد

از جانب حق پیک امینی آمد

گفتا که از عدل خدا بی خبری

بر دار نگردد سر بی گنهی

بعد از زمانی" شدم مدفن او

آبی بر آتش است این پیکر او

آن خاک سیه خانهء عشق است کنون

این مرقد او راه بهشت است کنون

هر ساله لگد کوب زوارش هستم

پا بوس تمام عاشقانش هستم

حتی ز توهم دگر ندارم گله ای

از عشق حسین است چنین در گله ای

برخیز دگر نماز صبحت نرود

آن نور دو چشم مصطفایت نرود

خواهی تو اگر حسینی آیی بشمار

هرگز تو سبک نماز خود را مشمار

                                                                   (بابا شایان)