حکمت حق غصه ندارد چنین..........................................
در گذر از باغ به فصل خزان
تلخ ترین لحظه به من شد عیان
لحظهء باریدن باران برگ
خفتن هر برگ در آغوش مرگ
باد به ناگاه وزیدن گرفت
آتش این واقعه شدت گرفت
باغ دگر طاقتش از کف برفت
گفت بس است باد"تو دیگر بس است
باد بگفتا که این حال چیست؟
زردی و این قرمزیت بهر چیست؟
سبزی و شادابیت ای باغ کو؟
رقصش برگ از وزش باد کو؟
باغ بگفتا به فصل بهار
آمده بودی و بدیدی قرار
حال که در فصل خزان آمدی
نیک بدان خانهء غم آمدی
باد بخندید که این لحظه یست
بهر چنین حال نباید گریست
باز دوباره بهاران رسد
نوبت سر سبزیت آسان رسد
حکم خدا بوده و هست این چنین
حکمت حق غصه ندارد چنین
باغ بگفتا که ای بی خبر
رسم رفاقت نداری به سر
گر به کسی الفت دل داشتی
دوری ما ساده نینگاشتی
بابا شایان
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 15:54 توسط علیرضا.ش
|