نام تو وای عجب اعجازیست.........................................
دل من غمگین است
قلمم سنگین است
کاغذم پاک و سفید
چه سوکوتی میان آنهاست
قلمم منتظر یک سخن است
که دهد هدیه به آن برگ سفید
دل که اندوه رفیقان را دید
غم خود را به فراموشی داد
با خودش اندیشید که کرا میخواهد
ناگهان نام تو آمد یادش
دست ناگاه قلم را برداشت
قلمم نیم نگاهی نمود بر کاغذ
که او نیز کنون میخندید
نام تو وای عجب اعجازیست
که غم را بزودود
وعجب بزم خوشی کرد به پا
کاغذ اکنون به خود میبالید
نام الله عجب زیبا بود
بابا شایان
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 18:43 توسط علیرضا.ش
|