روزي این حنجره آوازي داشت 

به افق پنجره‌ي بازي داشت

قفس سينه اگر مي‌شد باز

مرغ اين غمكده پروازي داشت

شب همه شب به نوا سر مي كرد

روز با زمزمه آغازي داشت

دم كه مي زد ز نيستان مي زد

ناي و ني در گره رازي داشت

غصه با جام جهان بين مي‌گفت

قصه با مست سراندازي داشت

تاج اكنون شده خاموش اي كاش

اين سرانجام سرآغازي داشت